نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بغض هاي يخ زده

چگونه ميگويي : به هر كجا برويم آسمان همين رنگ است ، بيا بيا برويم ، آه من دلم تنگ است
پنجشنبه، 28 خرداد، 1383

 

راپسينا خونه اش رو عوض کرده...

آره ، اين خونه رو با تموم خاطرات تلخ و زننده اش رها ميکنه و ...

دنيای جديد و خونه جديدش رو خيلی دوست داره

راپسينا ، بغضهای يخزده اش رو می سپُره به دست باد ، تا همراه برگهای خشک پائيز ، اونا رو هم با خودش ببره... تا رها بشه از هر رنج و غم و غصه يی که داره ... تا بتونه شادی رو تجربه کنه ... تا ديگه هرگز ننويسه از غم ، از غصه و ... از تباهی و دلشکستگی ...

دختر پائيز منتظر قدم های پائيزيتونه ...تا بياييد و با هم جشن بگيريم برگريزون ِ زيبای پائيز رو !...

چشم براهتون

راپسينا

 


پنجشنبه، 14 خرداد، 1383

نوشته شده توسط باران

 

بر گيسويت ای جان کمتر زن شانه ، چون در چين و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا زمويت گره ای چندين من ...تا بگشايی گريه ای شايد ز دل ديوانه

دل در مويت دارد خانه .....مجروح گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه مويت بس دل اسير است...بينم خونين دل اين و آن سر هر دندانه

دل در مويت دارد خانه ...مجروح گردد چو زنی هر دم شانه...مجروووووح گردد چو زنی هر دم شانه ....

 

کنار پنجره ... شب از نيمه گذشته.. تنها رفيق وهمدم من در اين تنهايی مطلق اونه. آره دلم از همه جا شکسته... راپسينا ميگه:ديگه به کی فکر کنم ؟! اون بالا چشای درشت و براقشو خيره کرده به اون بالا ..آره از اون بالا... داره درداشو به اون بالا فرياد ميزنه... فريادش اونقدرررررر بلنده که به گوشه هيييچ کسی نميرسه: منم من ...راپسينا ...    تنها ترين پاييز عاشق و زیبا .. چرا؟!ببين يار من... يارش تنها اون ماه خشگلو ناز تو آسمونه که اونم خيره شده به چشای براق راپسينا .. ماه با اون همه زيباييش ديوونه دختر پاييز شده... وااای بابا اين لسان من این وسط از بيان باز مونده.. حال راپسينا رو هيييييچ کس نميتونه بفهمه يا حتی يه ذرشو درک کنه... راپسينا يه عاشق... آره دختر پاييز عاشق..

نه نه عاشق زمين و زمينياش.. نه!! راپسينا عاشق عشقه..آره

خوب تو اين ديار کی .آره کی پيدا ميشه که عاشق عشق باشه؟وسعت عشق کی ميتونه حتی به پای دامنه عشق دختر پاييز برسه..

بچه ها تو رو خدا اونايی که از وجود بی انتهای راپسينا چيزی نميدونن.. اونا که دختر پاييز رو مثل خودشون نازک نارنجی و احمق ميدونن.. لطف کنن نظرهای چرند ندن.. ببخشيدا!! هيچ کس حق نداره که راپسينا رو با بقيه آدمای اينجا يا هرجاي ديگه ای احمق فرض كنه !! اومدين ببينين راپسينا چی به روز خودش اورده؟! خيلی مشتاقين يکی زجه و زاری کنه و شما بيان بالای سرشو بگين عيب نداره همه ما همه ما احمقيم ... بابااااااا اون زمينيای الکی خوش که غم و شاديشون يکيه.. حاج وواج موندن ببينن چه اتفاقی ميفته.. بابا شما که از درد و تحمل پاييز هيچ حسی جز سردی به وجودساکنتون نگرفتين. شما که از رنجو صبوری درخت عريان شده دل پاييز چيزی جز اندوه و شکستو نا اميدی به آغوش نميکشين.. چه طور ؟ با چه جراتی لب به سخن گشودنو همدلی ميکنين؟!..

 

راپسينا همچنان کنار پنجره نشسته بودو خيره به اونا بود..ميگفت.. ببين تو رو خدا ،ماه با اون زيبايی.. با اون عشق بی انتهاش.. آسمون با اين دل بزرگ و اغوش گشادش به سوی پروردگار هنووز هم در هم هستنو از هم جدا.. آخه چرا؟ و اشک!!... راپسينا چشاشو بر ميگردونه سرشو خم ميکنه  و نگاه ميکنه به دستای کوچکش که از بس اشکاشو از رو گونه های سرخش پاک کردن.. خيس و خجل زده شدن... آخه يه دل چقدر جا داره برای گريه کردن؟! دستای اشک آلودو مشت کردشو باز ميکنه تو هر دستش يه نيمه ميبينه ... اره اون دو نيمه رويای راپسينا هستن که از هم جدا شدن.. اون دو نيمه فقط وقتی يکی بودن قدرت بيان وپرواز تو اوج ابديت رو داشتن ولی حالا... ولی حالا... دختر پاييز دو باره رو ميکنه به ماه پروردگار.. همونی که غريبه در آغوش آسمان خيره شده بهش.. ميگه:ماه من ؟! خدااااااااااااايا؟!! پروردگارا.عزيز  من.. آخه.. آخه خودت آفريننده اين دل کوچک ولی بی انتهای منی. ،خودت هم از صبر و شکباييش با خبری.. خدايا بده نزول کن تموم دردای عالمو به جون ودل ميگيرم.. تنها .تنها.. حماقت من رو.. اين بنده عاشقتو ناديده بگير و.... راپسينا تو اين لحظه لبريز شد.. ديگه شرمندگی رو بر آب رها کرد.. دستای کوچکشو به سوی ماه و آسمون پروردگارش باز کرد و فرياد زد:پروردگاااااااااااااااااااااراااااا... دستهای گشاده ام به سوی خويش را ببين!! اين دو چيست بر کف دستان من؟؟!! من فريااااااااد ميزنم.. من حماقت کردم پروردگارا اينها دو نيمه شکسته شده قلم من است. قلم دل من، رووح من که هميشه گشوده به سوی تو بوده .و از عشق تو گفته و نوشته...بارالهي... حماقت مرا بگذران و ناديده بگير و بااااااااز هم به من قلمی عطا کن که توانای بيان عشق تو باشد و گر خويش خواستم برای يارم از وصف عشق تو ابياتی بسرايم تا او نيز بيش از پيش با گامهای بيوت من به اوج تو نزديکتر شود.. و اششششششششششک..!!

 

دختر پاييز دراین ميان همچنان در حال زاری و نيايش به سوی پروردگار بود که ناگهان... كه ناگهان!! نسيمی آشنابوسه بر گونه های او نشاند!! نسيمی آمد از هيچ  سوی و جهتی از نا کجا از اوج دست بر لبهای لرزان او گذارده گونه بر گونه های نمناکش رها کرد و با نغمه ای آسمانی آوازی غمناک سر داد: آراااااااااااام !!آرام باش ای دختر پاک و يگانه عاشق پائيز... بس است نجوای شبانه تو گوش فلک را شنوا کرد و بس است بس است... تو با اين نجوای خويش گر طلب کنی که قيامت را برسانيم .يقيين داشته باش که پروردگارت اين چنين خواهد کرد که تو خواسته ای نه .. دختر پاييز تو همنام يگانه دختر پيامبرو خداوند اويی.. دختر پاييز بس کن که دل هفت آسمان را به درد آورده اي و بس کن تا فلک روزگاری سياه و آتشی سوزانده تر از عشق تو بر اين زمينو زمينيان فرو نياورده.. بس کن بس کن... و اين  چنين راپسينا کم کمک در آغوش نسيم  آشنا آرام گرفت و آرامممممممممم تر شد... نسيم با تبی دل انگيز و خدايی... در نهايت حرارت دستان کوچک سرد دختر پائيز را گشود و در ميان انگشتان ظريفش قلمی قرار داد و به آرامی لب بر گونه های دخترک عاشق گذارد اين چنين گفت: هااااااان ای دختر يگانه و عاشق پاييز .اين قلم هديه است از سوی پروردگار قلمی که اين بار خداوند بردل،روح و افکار تو نزول کرده تا قيامت و پای نهادن تو بر بهشت برين او... پايدارو استوار باقی ميماند واگر اين بار حماقتی هم به کار يري و سعی بر شکستن قلمت داشته باشی مطمئن باش که در راه چنين حماقتی به مقصودی جز شکست نخواهی رسيد. اين با خداوند قلمی بر تو فرود آورده که از روح خود بر او دميده تا هيييييچ گاه به دو نيم تقسيم نشده و وصف وبيانات تو تنها در رويا ها باقی نماند.. اين بار .خداوند قلم خويش را بر دلو جان تو فرود آورد . پس ديگر پايانی را بر نگذين.. تا ابديت بگووووووووو از بغضهای يخزده خويش با همگان سخن بگو تا اگر کسی به حضور عاشقانه و آرام تو پی برد همچون تو شده و به سوی ما شود.. راپسينا !!راپسيييييينااا... تنها التماست ميکنم که:با اين قلم مقدس که بر ذهن و دل عاشقت جاری ساخته اند.. سخن از ترديد نگوو.. نگووووووووووو... هيچ گاه تا ابد نسبت به عشق خويش و مشوق خود در زمين و آنکه بر فراز    آسمان هفتم نظاره گر توست ترديدی بی ميان نياور ...!

 

آهاااااااااااااااااااااااااای.. بچه هاااااااااا... من خيلی شادم از خوشحالی گريم گرفته! راستی چه خوب شد که قلم راپسينا شکست... اينا همش کاره خدا بود نه؟! دوستاای گل و ناز و مهربون و هميشه عاشق.. راپسينا  با قلم جديدش .ميخواد باازم بگه تا ابد ميگه زيباتر از گذشته آسمونی تر از گذشته.. چون اينبار به خداای ناز و مهربونمون و بارونش که هميشه واسه اونو تو آسمونه اون ميباره قول داده که ديگه :هييييچ سخنی نگه که حتی ذزه های بوی ترديد بده !! اونایی که نگران راپسينای  من بودن بدونن:دختر پائيز حالش خوبه و عاشق تر از پيش مياد  و باااااز از بغضای ترکيدش ميگه .. به شرطی که شما هم تنهاش نذارين.. بارون که همين جا قبل همه قول ميده تنهاش نذازه اينا:من قوللللللللللللللللللل... بچه ها منتظر قول شما هم ميمونيم..: نيمه پنهان.، غروب امروز ، خداحافظی با ديروز  ، پلاک صفر ، نيلوفرستان،فاهوس و بزرگترو مهربونتر ازهمشون : هياهوي دل..

راپسينا پشت پنجره اتاق دلش نشسته و هميشه چشم به گوچه همراهان دوخته منتظرتون بغضای يخزده شو ميترکونه شما هم مثل هميشه بياين و از اين کوچه گذر کنين.. هميشه چشم براه حضور گرمتون :                                                          

                                                                                                           باران پائيزی !

 

 


چهارشنبه، 6 خرداد، 1383

 

خداوندا !

دردم از تحملم بيشتر است

رنجم از صبوري ام

روحم ، گنجايش اين همه مصيبت را ندارد

خداوندا !

به دادم برس !

به دادم برس !

 

           ...

 

من يه احمقم ...

 

ديگه نمي تونم بنويسم ... قلمم شكست . قلبم آتيش گرفت و همهء كاغذامو سوزوند...

 

                        من حماقت كردم

 

                                       حماقت ...

 

                        همه چيز تموم شد

                        تموم شد..............

 


سه‌شنبه، 29 اردیبهشت، 1383

” دلتنگی “

 

من ديگر نمی خواهم جنگل و کوه و درخت را ستايش کنم

و به آفتاب سلام بگويم

نمی توانم نسيم دلپذيری را که روی رودخانه ميرود

                                                     احساس کنم

و به ماه شب بخير نخواهم گفت

نمی توانم به آسمان آبی نگاه کنم

                                   و به کهکشان درود بفرستم

                                   و دست در حرير چمن کنم

نمی خواهم به آسمانی که مرا نمی خواهد

به آفتابی که به من نمی تابد

به نسيمی که به من نمی وزد

و به درختی که مرا نمی شناسد

به جنگلی که برايم آواز نمی خواند

دل ببندم ، دل نمی بندم

و اشکهايم را سرازيری جاده پاک می کنم

و ميدانم که کسی آنطرف کوهها گريه ميکند

و ميدانم که طاقت ندارد

                  و ميدانم که دل مرده است

                                           و عشق ... ؟

                                                         ايرج صعودی    

 

پ ن : و ميدانم که گاه حرف دل آدمی از زبان ديگری جاری خواهد شد ...

 

 

 


پنجشنبه، 17 اردیبهشت، 1383

بعد از اينهمه سکوت ...!

 

سکوت با پوزخند هميشگی خود به من می نگرد ، دل من اما ، پُر از حرف است ؛ حرفهای هميشگی !

اما اينبار به جنگ با سکوت خواهد رفت :

می خواهم بنويسم ، اما از چه ؟ بعد از اينهمه سکوت از چه بنويسم که دردم را التيام بخشد ! از آن شبهای بلند تنهايی ام که حضوری را می طلبيد و دل ترانهء تنهايی خويش را زمزمه می کرد ؟!

دلم می خواهد از خاطراتی بنويسم که هيچ گاه نداشتم .

از نفسهايی که برگ برگ دفترم را پُر از عطر پائيز می کند . پُر از عطر نگاه تو !!

تويی که در خواب من روييدی و من در آفتاب نگاهت ، کوچک شدم !

می خواهم بنويسم ! از تويی که بهار را به خاطرم آوردی و عشق را مهمان لحظه هايم کردی . تو ، که در حضورت ستاره ها فرو ميريزند و ماه در برابرت سر تعظيم فرو مياورد !

کاش می توانستی حرفهای نگاهم را بخوانی ، حرفهايی که در انتظار تو هستند تا بيايی و ...

راستی ، اگر تو نيايی ، حرفهای تنهايی ام را به که بگويم ؟؟؟!

 


چهارشنبه، 9 اردیبهشت، 1383

يه روز ديگه هم اضافه شد !!

 

 يه روز ديگه هم اضافه شد ، به روزای دلتنگ بی تو بودن !

کاش ميدونستی دقيقه ها و ثانيه ها درغياب تو ، وجود منو در چنگ خودشون می گيرن و انگار ميخوان خفه ام کنن .. بدون حضور تو ، ساعت شماطه دار خونمون انگار که تنبلی اش مياد..می ايسته و به تصويرم در آينه دهن کجی ميکنه !!

اينجا تو خونمون ، در نبود تو ، هوا پر از تيک تيک ساعته که هر ثانيه اش قدر يه عمر زندگی بدون توست !

اينجاست که دقيقه ها و ثانيه ها رو خوب ميشناسم ! وقتی تو هستی انگار که با همشون غريبه ام ، ... انگار که تنها آشنای من تو هستی !!

کاش ميدونستی که وقتی ميای ، انگار که هيچ ساعتی وجود نداره ، اصلاً ديگه زمان برام معنی نداره ، ولی انگار تمام ساعتا با من لج ميکنن ، چون اون موقع انگار که عقربه ها با هم مسابقه گذاشتن و مثل برق و باد از کنار هم ميگذرن ...درست مثل عبور تو ، از کنار چشمان من !

ميبينی ! چقدر کلمات شبيه هم اند ! تعجب ميکنم وقتی تو رو در حال قدم زدن در خاطرات تلخ گذشته ميبينم ! : وقتی گريه مو ميديدی و عبور ميکردی...آينه رو ميشکستی و هيچ توجهی به تصوير شکست خورده ام در اون نمی کردی ...وقتی ازت می خواستم تا برام شعر بخونی و تو...گوشهات رو ميگرفتی و خودتو به نشنيدن ميزدی ...

حالا ، من اينجام ! .... کنار باغچهء زير و رو شدهء زندگيم ، کنار ساعت شماطه دار اتاقم که با لبخندش به من ميگه که باختم ، ... به من ميگه بهت گفتم زندگی همينه ! بهت گفته بودم با عقربه های اين ساعت مسابقه نده ، .. ولی تو دادی و باختی ....

فردا هم يه روز ديگه ست ... يه روز ديگه از روزای دلتنگ بی تو بودن ....

 


یکشنبه، 30 فروردین، 1383

رسوايی زمين

 

فکر ميکنم حالا وقتشه !

آره ، وقتشه که زمينُ رسوا کنم ... به خاطر تمام اون چيزايی که ازم گرفت ...

من ميخوام آبروی زمينُ ببرم ... من يه عاشق بودم . يه عشق آسموني واقعی ! آره ... عشقمو تو آسمونا ديدم ، دستمو دراز کردم و اونو محکم گرفتم ، باهاش رفتم اون بالا بالاها ، توی آسمونا ، و حالا ... وقتشه !

دلم ميسوزه برای آدمهای فانی که اسير عشقای پوچ زمينی هستن . اونا عاشق نيستن..اونا يه مُشت آدم مسخ شده ان ، که افسون شدهء يه طلسم ان ...طلسم زمين ، طلسم سکون !

لعنت به تو که گورستانِ عشقای آسمونی هستی ! لعنت به تو و وسوسه های پوچت !

لعنت ...

 

                 ****************************

 

آرامش ... کجا دنبال آرامش از دست رفته م باشم ؟ کجا ميتونم ؟ ...

اَه ، حالم بهم ميخوره ... نميخوام ، نميخوام حرفام تکراری باشه ، نميخوام ...

حالم از خودم و اين کلمات و اين نوشته ها بهم ميخوره... اصلا که چی؟ چه معنی داره ؟ من بيام اينجا اين چرت و پرتا رو بنويسم و يکی بياد بخونه و در حالی که هيچی از  احساس من در اون لحظه نميدونه ، نظر بنويسه ؟؟؟؟!!!!

آخه مگه اينجوری آرامشم برميگرده ؟ ...هان ؟ برميگرده ؟؟؟؟

من ضعيفم ، خيلی ضعيف ... با اين نوشته ها ميخوام خودمو ثابت کنم . آره ، خودمم قبول دارم که هيچی نيستم ...قبول دارم که زندگيم مسخره ست ...پوچ ...

سرم درد ميکنه ...شقيقه هام تير ميکشه ... قلبم ...

اَه ...آخه اين چه زندگی يه ؟ ... آرامشم ...کی ميتونه آرامش از دست رفتمو بهم برگردونه ؟ کی ميتونه ؟؟؟ ... بهش نياز دارم ........ لطفآ..  .

 

 


دوشنبه، 10 فروردین، 1383

زمين ؛ تبعيدگاه عشاق آسمانی !

 

... و باز اين منم که در پی سکوتی مُمتد و تلخ در پنهانخانهء دل ، ميخواهم عُقده ديرين بگشايم و سخن از تو بگويم ! تو ... تويی که جانم بخشيدی و حال درصدد بازستاندن آنی !! چه بگويم ؟! چه بگويم که حتی سنگها و صخره ها هم خواهند گريست !!

اينجا مأمن تمام دلخستگی ها و دلتنگی های روح دردمندِ من است . شکنجه گاهِ عاشقی هايم ! جايی که حرف دل ، تيری آتشين بر ديوار قلبی بيقرار شمرده ميشود!!! تو ميشماری ...تو !! اما چه کنم که تو جانم دادی و من عليرغم تمام ترديدهايم ، ميخواهمت ! آری ، ميخواهمت ای دوريت ، آزمونِ تلخ زنده بگوری !

اينجا ... اينجا هزار سال است كه ديگر خورشيد نمی رويد! اينجا تمامی ستاره ها فروريخته اند و ماه ... آه كه چه سرنوشت شومی داشت ! اينجا ، در پنهانخانهء دل ، سكوتی روئيده پُر از فرياد ! پُر از تلخی ! تلخی سخنهايی كه روحی گِلِه مند در ساحل ايكاشهايش ، زير شنهای سرد پنهان كرده بود تا مبادا نسيمی آن را به گوش دلِ ناآرام تو برساند ، اما ... امان از اين بادِ ويرانگر ! امان ...امان ...امان از اين جهان فانی ! از اين جهانی كه حتی واگويه های يك عاشق ديوانه را نمی شنود ... يك انسان ، يك فرشته ... و گاه يك انسان ـ فرشته !!

اينجا ... گاهی پرنده يی عاشق می شود و چند صباحی خود را به كوچه و خيابان ميكوبد و بعد ... اينجا عاشقی از جنس هوس است ، از جنس دروغ و فريب ! گاه فرشته يی از آسمان به زمين تبعيد ميشود برای رهايی يك انسان !

وای كه چه معصومند اين بوسه های آسمانی ... و چه تباه ميشوند ميان عشقهای زمينی !

اينجا مأمن تمام دلخستگی های روح دردمندِ من است . شكنجه گاهِ عاشقی هايم ! تبعيدگاهِ هميشگی يك عاشق ديوانه !

اينجا زمين است !

 

 

 

 

 


شنبه، 8 فروردین، 1383

وقتی لبريز ميشم ...

 

وقتی از همه چيز خسته ميشم ، وقتی دلم به مرز ترکيدن ميرسه ... وقتی لبريز ميشم از اندوه( از هر چه که هست و نيست )، وقتی درد مثل خوره می افته به جونم ، وقتی حس ميکنم اون ترديد لعنتی دوباره در ِ خونهء قلبم رو ميکوبه ، وقتی اون بُغضای سرد و يخ زده همه با هم به گلوم هجوم ميارن ، وقتی هيچ همدمی نيست باهاش حرف بزنم ، وقتی تموم وجودم و روحم لبريز از دلتنگی ميشه ، مقتی دلم ميخواد تنهاييم رو فرياد بزنم ، وقتی به پوچی ميرسم ، وقتی حس ميکنم رسيدم به آخر خط ؛...تنها خوندن اين شعر منو آروم ميکنه و باعث ميشه به تو فکر کنم . درست مثل همون شبِ کذايی که اين شعر به دادم رسيد!! 

 

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب ميشود

چگونه سايهء سياه سرکشم

اسير دست آفتاب ميشود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب ميشود

شراره ای مرا به کام ميکشد

مرا به اوج ميبرد

مرا به دام ميکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پُر از شهاب ميشود

 

تو آمدی زدورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پُر ستاره می کِشانی ام

فراتر از ستاره می نِشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيانِ سرخ رنگِ ساده دل

ستاره چين برکه های شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره ميرسد

صدای تو

صدای بالِ برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسيده ام

به کهکشان ، به بيکران ، به جاودان

 

کنون که آمديم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبانِ ديرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از اين ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب ميشود

صراحی ِ سياهِ ديدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب ميشود

 

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو ميدمی و آفتاب ميشود.

(فروغ فرخزاد )

 


چهارشنبه، 5 فروردین، 1383

بدون تو بهار از غصه لبريزه...

 

بهار اومد بهار اومد بهار اومد

ولی اينهم بدون تو غم انگيزه

 

کجا رفتی کجا رفتی چرا رفتی

بدون تو بهار از غصه لبريزه

 

من آن رنگ سياه شام اندوهم

من آن روزم که صبحم ، صبح پاييزه

 

ميان آهوان ، مجنون صفت هر دم

نمی مانم ، همی گردم همی گردم

 

تو را ميجويم و هرگز نمی يابم

تو آن عشقی که افزون ميکنی دردم

 

بهار از شاخه  هم ديگر نمی رويد

درخت خشک عشقم سبز نمی جويد

 

 


چهارشنبه، 27 اسفند، 1382

...

 

 

تقديم به قاصدک، او که با هياهوی دل ‌اش، عشق را مهمان انديشه‌ام می‌کند:

سرانجام

باد تو را

با خود خواهد آورد

و تو

با بويی يا خاطره‌يی از دور

از کنار پنجره‌ام عبور خواهی کرد.

 

قاصدک!

به من بگو

آيا از عشق

که گوياتر از شمعها و شاخه‌های بيد

و روشن‌تر از سرنوشت باران است

برای من خبر آوردی؟! ...

 


یکشنبه، 24 اسفند، 1382

قاصدک

 

قاصدک ! هان چه خبر آوردی‌ ؟

از کجا ، وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی اما ، اما

گِرد بام و در من

بی ثمر ميگردی

انتظار خبری نيست مرا

نه ز ياری نه ز ديّار و دياری ، باری

برو آنجا که بُوَد چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

 

قاصدک !

در دل من همه کورند و کَرَند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ

با دلم ميگويد

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک ! هان ولی آخر ... ای وای !

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آی کجا رفتی ؟ آی...!

راستی آيا جايی خبری هست هنوز

مانده خاکستر گرمی ، جايی ؟

در اجاقی ـ طمع شعله نمی بندم ـ خُردَک شرری هست هنوز ؟

 

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند.

                        مهدی اخوان ثالث                                                          

 

 


جمعه، 22 اسفند، 1382

يه آسمون بی ستاره پر از آرزوهای خط خطی!!!

 

درختا ... به درختا نگاه کن ، ميبينی؟ همه شکوفه دادن ! لابلای شاخه هاشون !! خدای من ! اون چيزای سبز و کوچولو برگه!! آره ، برگايی که تازه جوونه زدن ! جوونه زدن تا به من و تو بگن : زندگی هنوز هم ادامه داره !! هنوز هم ميشه نفس کشيد و زنده موند !!

آره ميشه ، ...اما ، پس ما بُغضامون رو چه کنيم ؟؟ بُغضايی که به خاطر وجودِ سرد و يخ زده شون ، نفس کشيدن برامون شده يه عذاب وحشتناک !!

ميدونی ، من خسته شدم از اين که همش از غم و غصه بگم ! آخه توی دلم چيزی به اسم شادی پيدا نميشه !!

بهار يه فصل زنده است ، يه فصل رنگی و شاد !! اما برای من ... برای تو که مثل منی ... آره ، برای ما ، همون فصل خسته کننده ييه که روزاش پُر از دود و گازوئيل و آدمای يخ زده ست ، شباش هم يه آسمونِ بی ستاره ، پُر از آرزوهای خط خطی !!! آرزوهايی که حتی از توی ذهنامون هم خط خوردن !!!

واسه من و تو ، چه فرقی داره که بهار باشه يا زمستون ؟؟! چه فرقی داره درختا لخت باشن يا پُر از برگای سبز ؟؟! سسسسسسبز ...سبز هميشه رنگ زندگی بوده ، رنگ موردِ علاقهء من !!! آره ، من عاشق سبزم ولی از زندگی متنفر !! آخه زندگی ای که توش مجبور باشی آرزوهات رو خط بزنی به چه درد ميخوره؟؟! ... نه، تو به من بگو ، آخه به چه درد ميخوره وقتی حتی نميتونی يه ستاره ، آره ، فقط يه ستارهء کوچولو و دورافتاده ، يه گوشه از آسمونِ به اين بزرگی داشته باشی ، تا شبا ، وقتی همه خوابيدن ، تو بتونی دو کلام باهاش درد دل کنی ؟؟؟؟!!! به چه درد ميخوره اين زندگی که جُز درد و رنج و غم و غصه هيچ سوقات ديگه يی برامون نداره ؟؟؟!

بذار بهت بگم ،...با وجود اين بُغض های مثل سنگ ، هيچ بهاری نميتونه وارد دل من بشه ! حتی گرمای خورشيد هم نميتونه اونارو آب کنه !!

شايد ... شايد يه عشق ... يه عشق حقيقی و آسمونی !! آره ، شايد تنها گرمای يه عشق حقيقی و آسمونی ، بتونه اين يخهای سرد رو آب کنه ! اونوقته که حتی اگه وسط زمستون هم باشه ، بهار وارد دل من ميشه و همهء درختای دلم جوونه ميزنن و شکوفه ميدن ! اونوقته که دل من برای هميشه فصل بهار رو مهمون خودش ميکنه و ... اونوقته که با صدای بلند فرياد ميزنه که :

من عاشق زندگی سبزم ! چون توی آسمون شبم پُر از ستاره های چشمک زن و درخشانه ... پُر از آرزوهای رنگيه و هيچ دستی نميتونه اونا رو خط خطی کنه !!!!

آره ... اما ، تو بگو ،.. چه جوری صبر کنم تا شبی که هم تو باشی ، هم ماه باشه و هم مهتاب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


سه‌شنبه، 19 اسفند، 1382

ترس !

 

ترس !... ترس!... ترس!... بالاخره اومد !...

اومد و توی قلبت لونه کرد !...همون چيزی که جای منو توی قلبت گرفته !

توی قلب تو ، من بودم و ماه و مهتاب و ... خدا ! اما حالا....

مثل يه افعی ، يه افعی موذی و سمی وارد قلبت شده و با چشمای پُر از آتيشش به من نگاه ميکنه ! انگار ميخواد نيشم بزنه ... آره ، منو از بين ببره و جای منو توی قلبت بگيره !  .. توی قلب تو ...ترس ...بالاخره اومد ...همون چيزی که ازش وحشت داشتم .

آيا ...آيا تو داری منو از قلبت بيرون ميکنی ؟؟؟! آيا اجازه ميدی منو ، منی که هيچ کس رو ندارم جُز دستهای پُر مهر تو ! جُز صدای دلنشين ... خيلی وقته که هيچ صدايی نمياد ، از پُشت اون کوهها !!

کجاست ؟؟ چی کار ميکنه ؟؟! آيا قدرتش رو از دست داده ؟؟ هنوزم اون دستها ميلرزن ؟؟! چرا ؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که هنوز هستم ! من که قراره بمونم ، تا هميشه !! من که سوگند خوردم ! پس ...پس چرا ؟؟؟؟؟

پاک گيج شدم ! يه پرنده ، توی قلبم ، خودشو به در و ديوار ميکوبه ! ميخواد پرواز کنه ...، ميخواد بره ... بره و از کوهها عبور کنه ... بره و خودش رو برسونه به اون دستها و به اون قلب !! بگه ... بگه که من دارم ديوونه ميشم ، ديووووووووونه !!! کی؟..کی ميتونه قلب منو برای تو ترجمه کنه ؟؟!!....

امتحان سختيه !! خدا هميشه بنده هاشو امتحان ميکنه . اما اين امتحان با بقيه فرق داره ! با اينکه تا حالا تجربه اش نکرده بودم ، ..ميخوام ...ميخوام سر بلند از اين امتحان بيرون بيام ! ....

يه امتحان الهی !! ...آره ، خيلی سخته !!

 


شنبه، 16 اسفند، 1382

غم!!!!!!!

 

...زمانی که از مادر متولد شدم صدايی در گوشم طنين انداخت که ميگفت :” تا آخر عمر با تو هستم .“ از او پرسيدم :” تو کی هستی ؟“ جواب داد :” من غم هستم .“ و من در آن لحظه گمان کردم غم عروسکی است که ما با آن سرگرم ميشويم ولی اکنون که مفهوم جدايی را درک ميکنم... فهميدم که ما عروسکی هستيم بازيچهء غم !!!


پنجشنبه، 14 اسفند، 1382

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند

که ره تاريک و لغزان است

وگر دستِ محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاينست پس ديگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

مسيحای جوانمردِ من ای ترسایِ پير پيرهن چرکين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

منم من ميهمانِ هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من سنگِ تيپاخوردهء رنجور

منم دشنام پستِ آفرينش نغمهء ناجور

نه از رومم نه از زنگم ، همان بی رنگِ بی رنگم

بيا بگشای در بگشای دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمانِ سال و ماهت پُشت در چون موج ميلرزد

تگرگی نيست مرگی نيست

صدايی گر شنيدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه ميگويی كه بيگه شد ، سحر شد بامداد آمد ؟

فريبت ميدهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگْ ميدان زنده يا مرده

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

هوا دلگير ، در ها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهای بلور آجين

زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است .

                                            مهدی اخوان ثالث( م . اميد )

 


شنبه، 9 اسفند، 1382

اين منم ، يه سنگ خارا ...

 

ميدونی ، گاهی اوقات ، توی بعضی شرايط ، يه بُغض سنگين راه گلومو می بنده ...

تو اون لحظه دلم ميخواد منفجر بشم ... آره ، منفجر بشم و مشکلاتم رو به همه بگم ، بگم که دارم چه دردی رو تحمل ميکنم و روحم زير اين فشار داره داغون ميشه ..........

اما ميدونی ، همون موقع به خودم ميگم : که چی؟ برای چی بايد مشکلاتم رو به ديگران بگم ؟؟؟؟ ... بگم که چشماشون پُر از اشک بشه و دلشون برام بسوزه و بگن :”آخی ... بيچاره چه دردی رو داره تحمل ميکنه !!!!!!!! نه ...هرگز ! اين دلسوزيا .. اين ترحم ها ، حالمو بهم ميزنه ! برای همين تا حالا تحمل کردم و دم نزدم ،....

ميدونم تو هم مثل منی ...ولی ، ميدونی تفاوت من و تو چيه؟؟؟!! اينه که تو وقتی اون بُغض تا گلوت مياد و ميخواد بترکه ، تو اين اجازه رو بهش نميدی ، آره ، تو اين اراده رو داری که اجازه ندی اين بُغض بترکه...ولی من ، من اين اراده رو ندارم ، من اجازه ميدم بُغضم بترکه و اشکام بريزه رو گونه هام ... به خيال خودم آروم ميشم ، اما انگار بدتر ميشه !! ...

برای همينه که حالا سعی ميکنم گريه هم نکنم ، بشم يه سنگ که به هيچی توجه نداره ، يعنی توی اين دوره زمونه بايد يه سنگ بود تا باقی موند ، يه سنگ خارا ....

اما ، فکر که ميکنم ، ميبينم حتی سنگ بودن هم ارادهء قوی می خواد!!!!!!!

 


پنجشنبه، 7 اسفند، 1382

بغض های يخ زده ، هرگز نمی ترکند !

نميدونم چرا ، اما از اين به بعد اينجا عشق فرمان نمی ده !

از اين به بعد ما دردمندان صبوری می شيم  كه بُغض های يخ زده شونو تَه گلوشون نگه داشتن و اجازهء  تركيدن بهشون نميدن ! آره ، بُغض های يخ زده .... بُغضايی كه هم توی گلوی من زياده ، هم توی گلوی تو ! .... تويی كه ميترسی قبل از اينكه به قلهء كوه برسی ، خيالِ خام پَلنگت به حقيقت بپيونده ! .... تويی كه مي ترسي او ، از اون بالا ، در آغوش ماه ، به تو بخنده ! ... تويی كه ....

بغض های يخ زدهء ما ، هرگز نمی تركند ! يعنی ما اجازه نخواهيم داد !

اونقدر توی گلومون بايد بمونن تا وقت تركيدنشون برسه ! آره ، اون موقع من و تو با هم ، با گرمای عشق ، يخ سرد و سختِ بُغضامونو آب ميكنيم تا اشك بشن و از چشای پُر از عشقمون ، غم و غصه رو بشورن !

ولی تا اون موقع ، اين بُغض ها نخواهند تركيد !!!!!!

   


چهارشنبه، 6 اسفند، 1382

کابوس سرد

 

هوا تاريکه ، اتاق هم تاريکه ، خونه تاريکه ، همه جا تاريکه ...حتی دل منم تاريکه !

سايه هايی که دور و برم هستن ، وقتی از کنارم رد ميشن ، بدنم ميلرزه...يه چيزی مثل سنگ تو گلومه و راه تنفسم رو بسته ! ...چشامو ميبندم تا شايد اينبار صدای اون سازو بشنوم ( همون صدايی دلنشينی که منو به اوج ميبره ...) می بندم ، اما ... نه ، هيچ صدايی نمی آد ، هيچی...

قلبم ميلرزه ، چشمام هم ميلرزن ... يه چيز گرمی روی گونه های داغم راه ميره ! نميدونم چيه ! لبام خيس ميشه ! شورترين چيزيه که تا حالا خوردم !!!!

دوباره چشامو ميبندم ، تنها اميدم شنيدن اون صداست ، تنها همونه که ميتونه آرومم کنه ، اما ...هيچی ، نه ، نه هيچی نيست !

يکی از سايه ها بهم نزديک ميشه ، جيغ ميکشم ، اما خودم هم حتی ، صدايی نميشنوم ! انگار کَر شدم ، ولی نه ، پس چرا صدای شُرشُر بارون مياد ! ( پس هنوز کَر نشدم !)

همه چيز عجيبه ، عجيب و ترسناک !! سايه ها با هم حرف ميزنن ، با يه زبون عجيب و غريب !... دوباره قلبم ميلرزه و دوباره همون چيز گرم ، روی گونه هام راه ميره !!...

يه باد سردی مياد . تموم تنم ميلرزه از سرما و تاريکی ! نميتونم از جام بلندشم . انگار تموم بدنم خشک شده ، درست مثل يه خار خشک و تشنه !!!!! سرما و تاريکی و تنهايی بدجوری عذابم ميده ! ...

سايه ها دوباره با هم حرف ميزنن ... پنجره با صدای وحشتناکی باز و بسته ميشه ، بادِ سرد انگار با پنجره گلاويز شده ! دوباره چشامو ميبندم ... هنوز صدايی نمی آد ، با نااميدی ، پلکامو محکم تر فشار ميدم ، شايد صدا رو بشنوم ، شايد يه چيزی مانع شده ...اما چی؟! ...من که چشامو بستم ، من که درای قلبمو باز گذاشتم ، همه چيز آماده ست . پس ... پس چرا ؟ چرا صداشو نميشنوم ؟؟؟؟؟

اينبار سايه ها همه با هم به طرفم هجوم ميارن و من ، بدنم شروع به لرزيدن ميکنه ، از ترس ، از سرما ، از تاريکی ، از تنهايی... سايه ها بلندم ميکنن و من ديگه چيزی نمی فهمم !!

هوا تاريکه ، اتاق تاريکه ، همه جا تاريکه...و من هنوز با چشای بسته منتظرم !!!!!!!!

 


یکشنبه، 3 اسفند، 1382

عشق ابلهانه !

 

... و ندا آمد :

” شما به کدامين گناه زنده به گور شده ايد ؟

که ماه بی ترانه از تمام شبهايتان گذشت “

 کسی نميدانست

 

و حالا

در کُنج اين تخيل خاموش

کنار همهء فراموشی هايمان

ميان قابهای خيس سرنوشت

بازمانده سکوت دختری تنها

در چشمهای بی کران من فرود می آيد

 

کسی می پُرسد:

” از کدام دريچه آمده ايی؟ “

 

جواب ميدهد :

” از کنار افقهای دور

در چشم اندازی ابلهانه

آنجا که دشتی ست با ديوارهايی از جنس خاموشی

با خيابانهای بی دُکان 

آنجا که عشق بازيچه ايست در دست کودکان بی تجربه !

اوست که هنوز

با چشمان آهوانی وحشی

که رهاست در باد

خيره می ماند

منم که همچنان

در ازدحام هزار چشم

ابلهانه به او عشق می ورزم

و گاهی فکر ميکنم

چه زيبايی بی رحمی

در يادهای او بيدار می ماند .“

 

اوست که اکنون

چشمانی را که هميشه

مرا به ياد غروب می اندازد

به فراموشی سپرده

اين تويی که هنوز

در ميان جاده های نرفته

دوباره ديدارش ميکنی

و من از نگاهت ميخوانم که هنوز

ابلهانه به او عشق می ورزی

و گاهی فکر می کنم

چه زيبايی بی رحمی

در يادهای او بيدار می ماند !!

 


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

دردمندان صبور

نيمه پنهان
هياهوي دل
غروب امروز
خداحافظي با ديروز
پلاك صفر
نيلوفرستان


پرشين‌بلاگ


  RSS 2.0